تبليغاتX
تسنيــــــم، چشمه‌ي بهشتي
به اين نتيجه رسيدم كه حتماً از "تسنيم" مي‌نوشانند ؛ مرا! يعني با خودم قرار گذاشته‌ام كه آب هيچ چشمه‌ي ديگري بهم نسازد ؛ حتي اگر بايد وانمود كنم ، می کنم یا اگر نياز شد ، گريه زاري هم ، همه‌ را هم بيچاره ، تا آخرش برم دارند ببرند سر چشمه‌ي دوست‌داشتني‌ام.
اميدوارم اين حرف‌ها در طول اراده‌ي خدا باشد و آبروي‌مان محفوظ بماند در دستگاه و درگاهش!


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ




شاهد بياورم..؟(داداش‌گلم)
لیـــلاک(مرجــان‌ جونم)
كاش آن اشـاره‌هات
يونس در اقيــانوس
نفسانیات یک من
جایی‌برای‌بودن
توتم پرست
قرارگــاه
رشـحه
نـقـش
رها
گيومه
مسـافر
دودمـــان
سواد قريـه
زير نــور مــاه
فرزان رفيعيـان
براي خاطر آيه‌ها
شيرين‌تر از عسـل
خيلي دور،خيلي نزديك
ميرزا قلـي‌خان راپورتچـي
باران(يك دوسـت متفـاوت)
سياستــمدار ساديســمي





آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386



پیوندها
باشگاه انديشه
سلام شيعه
شهيد سيد مرتضي آويني
تبيان
نور و نار
سايت ادبي لوح
آرشیو پیوندها

نویسندگان






  RSS  


ديگر حتي حس نوشتنم هم نيست!
عشقش هم كم‌رنگ شده!
زهري را كه بايد، پاشيدند؛ درست وقتي داشتي رشد مي‌كردي، يتيمت كردند به زور! خب بعد از چند ماه يتيمي شغلي كه ديگر كو توان؟ كو انگيزه؟ كو شور و نشاط؟
حتي حالا كه دوباره پدرت را بازگردانده‌اند، انگار كه دير شده باشد، دستم به نوشتن نمي‌رود!
ولي مگر بدون نوشتن مي‌توان زنده هم ماند؟! مثل اين است كه هدف‌هايت را قاطي كرده باشي اين حس مزخرف!
دعايش كنيد
ياعلي

+ نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388 توسط تسنیم |




قبل‌نوشت:

كنار نكته‌هايي كه مي‌نوشتم، براي خودم هم درددل مي‌كردم؛ روي كاغذ، توي موبايل.. روي كاغذم نوشته‌ام: آخرش بايد وصل باشيم به شما، وگرنه به هيچ‌جا كه بند نيستيم! اين را آن وقت برداشت كردم كه گفتند فقط تفكر شيعي است كه نجات‌دهنده است. نوشتم كه بروم تفسير آياتي از سوره‌ي "واقعه" را چك كنم،‌اما پاور كامپيوترم سوخته و نرم‌افزار جامعم در دسترس نيست! با نوك انگشت‌هايم گفتم: دانستن با داشتن فوق فوكوله! و منظورم اين بود كه "با حلوا حلوا كردن، دهن شيرين نمي‌شه"! يعني تا حلوايي نباشد، چشيدن شيريني معني نمي‌دهد. كسي كه حلوا را فقط تئوري مي‌شناسد، نداردش و ممكن است در تشخيص آن هم اشتباه كند ولي كسي كه حلوا را خورده است،‌ هم طعمش را مي‌داند، هم زير زبانش دارد!!  كسي كه توحيد را درك كرده يعني چشيده  است! ولي كسي كه فقط علم توحيد دارد، شايد يك ذره هم نچشيده باشدش! براي همين گفته‌اند: توحيد، حجاب اكبر است و آنها كه دنبال علمش هستند بايد حواس‌شان جمع‌تر باشد! شايد براي همين علما خيلي بايد هواي خودشان را داشته باشند تا زنبور بي‌عسل نشوند!! يكهو ديدي، طرف دانسته‌هايش را داشته فرض مي‌كند و كار مي‌پكد! ادامه‌ي آن جمله‌ام نوشتم: حواس‌مان جمع نباشد، مي‌شويم "مزدك"! و منظورم از اين اسم، استادي بود كه در خاطرات دانشگاهم حتما از او خواهم گفت! برايم نماد يك انسان معتقد ديروز و بي‌دين امروز است! ماه رمضان تا حالا دارم روش فكر مي‌كنم كه چطور مي‌شود آدم از آن‌جا برسد به ‌ناكجا!



ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه 9 آبان1388 توسط تسنیم |





قبل‌نوشت:

نمي‌خواستم فعلا از مطالبم چيزي بگذارم، آنقدر سوژه هست و اتفاق جديد افتاده كه بايد به آن‌ها پرداخت ولي خب چند شبي است زودرنج شده‌ام. نمي‌خواستم بگذارم آن هم اين يكي مطلب را كه ساعت 3 بعد از نصف شب آن هم بعد از مراسم صيغه‌خواني داداش كوچيكه آن هم بعد از دل‌تنگي و اشك ريختن نه به‌ دل‌چسب آن هم بعد از سفارش حال ‌بد كن خاله زنكي يكي از اقوام كه "ديگر بايد حواست را جمع كني اين دو تا زن داداش را روي دست نگه داري و يكهو چيزي گفته نشود كه بهشان بربخورد" و پوزخندهاي توي دلم به اين چرنديات كه بدبخت‌ها عوض خواهر خواندن و نزديك كردن افراد به همديگر، تازه از اين فرشته‌هاي خدادادي، لولو خورخوره مي‌سازند!  و آن هم بعد از كلي خنديدن از بامزگي‌هاي چندسال پيش بچه‌هاي گروه و آن هم بعد از آن‌كه فهميده‌اي در ميان آن همه محبت و دوستي، با اين كه شادتر از هميشه‌اي ولي خودت ماندي و خودت.. فرض كن با اين شرايط بخواهي در مورد لباس بنويسي! بعضي‌ها كه مي‌گويند: قبول نداريم! وقتي مي‌تواني حرفي از آن بزني كه تجربه‌اش كرده باشي و مثلا با اين حرف‌ها مي‌خواهند رغبت ما را زياد كنند!  در كل با اين شرايط خب كار سختي مي‌شود ديگر! خوب از آب درنمي‌آيد. تيترش اين‌طور آمد كه: "زري‌هاي لباست نريزد" و خود مطلب را بخوانيد در "ادامه مطلب" و بعدش ادامه ماجرا:

 



ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388 توسط تسنیم |





درس گرفتن از تاريخ!
چون «بنيامين» فرزند يعقوب، از كنار او رفت، فرياد كشيد: خدايا به من رحم نمى‏كنى؟ فرزندانم را بردى و چشمم را گرفتى؟ خداى تبارك و تعالى به او وحى كرد اگر من آنها را ميرانده باشم، زنده‏شان مى‏كنم تا آنها را به تو برسانم ولى يادت مى‏آيد آن گوسفندى را كه سر بريدى و بريان كردى، خوردى و فلان و فلان در همسايگى تو بودند و روزه داشتند و چيزى از آن به آنها ندادى؟ (اصول كافي)
همان شبي كه آن اتفاق افتاد خداوند به او وحي كرد كه: براي بلاي من مهيا باش و به آن راضي باش و صبر كن. بدان كه بلايم گريبان دوستان را زودتر مي‌گيرد. (حيات القلوب)
اين همه بلايي كه سر يعقوب آمد، اين همه دوري از يوسفش، او را اسوه‌ي صبر كرد و محل سخت ترين امتحانات. همه‌ي اينها گرچه از لطف خداوند بود ولي يك منشا داشت و آن همين يك نكته‌ي به ظاهر كوچك بود! كه شب سير بخوابد و همسايه‌اش گرسنه بماند؛ با اين‌كه هنوز غذايي در خانه‌ي پيامبر خدا باشد!
بعضي وقت‌ها دچار مشكلاتي مي‌شويم و واقعاً نمي‌فهميم كه اين يك مشكل ديگر از كجا سروكله‌اش پيدا شده، از دم و تشكيلات خدا هم كه سر در نمي‌آوريم تا بتوانيم ريشه يابي‌اش كنيم. ولي تاريخ گاهي داستان‌هايي را بيان مي‌كند كه چشم آدم را از تعجب چهارتا مي‌كند، مثل همين داستان همسايه داري! يعني يعقوب، پيامبر خدا! فقط به خاطر اين‌كه حرف آن سائل را باور نكرد، فقط به خاطر يك شب از حال همسايه غافل بودن، مستحق آن همه سختي شود؟!
الكي كه نيست. خب همين تاريخ اتفاق افتاده كه ما ازش درس بگيريم! يك سري تقلب‌در دل داستان‌هايش به خوانندگان خود مي‌دهد كه حواس‌ها جمع شود! كنارش هم مي‌نويسد: نكته‌ي امتحاني.
اگر يادش بگيريم، انجامش مي‌دهيم و از نمره‌ي خوبي از امتحان مي‌آوريم ولي اگر ياد نگرفته باشيم، يكهو ديدي رفوزه شديم! مثل همين نكته‌ي همسايه داري!


ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه 18 مهر1388 توسط تسنیم |




فصل اول ازدواج:

در روش‌های خواستگاری

بالاخره دختر و پسر باید همدیگر را دوست داشته باشند و با هم ازدواج کنند یا نه؟ باید همدیگر را تا حدی بشناسند یا این حرف‌ها مفت است و معیار و اینها شعار٬ و یک زوج تا زیر یک سقف نروند، همدیگر را نخواهند شناخت؟! آخرش باید این دو تا کبوتر عاشق! به هم برسند یا نه؟! پس این همه هفت خوان رستمی که جلوی پای‌شان گذاشته‌اند چه صیغه‌ای است دیگر؟! از جامعه به آن گنده‌گی بگیر تا خانواده به آن کوچکی، گاهی انگار همه دست به دست هم می‌دهند تا نگذارند قضیه‌ی ازدواج جوانان راحت جلو برود. یک روز بهانه‌ی شغل و یک روز سن و گاهی خرده گرفتن به آن بنده‌خدای مشتاق ازدواج که چرا این‌قدر راحت در این مورد حرف می‌زنی و حیایت کو! و از آن طرف گاهی اصرار اصرار که نظر، نظر خودت است و... این سه نقطه که اینجا گذاشتیم یعنی آنقدر مدل‌های متفاوتی در انجام خواستگاری تا ازدواج در این جامعه داریم که از بیانش عاجزیم! در زیر نمونه‌های مختلفی آورده می‌شود ولی نتیجه و تصمیم‌گیری اصلی را به خودتان واگذار می‌کنیم چرا که: صلاح مملکت خویش خسروان دانند.

و اما بعد..


 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388 توسط تسنیم |




به هرحال هرچه باشد یک سال این دوتا عدد می‌خواهند پیش هم بنشینند و با هم زندگی کنند و برایم روزها و ساعت‌ها رقم بزنند. من هم به تعداد همان دوتا ازش هدیه خواسته‌ام. از آن اساسی‌هایش. شب بود. داشتم یکی یکی همه‌ی آنچه را که می‌خواهم می‌شمردم، به دهمی نرسیده بود، خوابم برد. شاید منظورش این بود که: خودم بلدم، بهتر از تو می‌دانم، اعتماد کن بهم! ضرر نمی‌کنی..
صاف خود روز 6 مهر هم یکدفعه شرایط جور شد و محل کار ما را جابجا کردند! خیلی دلم می‌خواهد بدانم حکمتش دقیقا چیست؟! از آن طرف آدم‌ها گاهی مجبور می‌شوند از دوستانشان جدا شوند و از این طرف یک جورهایی شرایط درس‌خواندن برایم فراهم شده و من، دارم بیشتر می‌ترسم از ساعت‌ها و روزهایی که بیاید و برود و درسی نخوانم و بدترش آنکه درسی نگیرم!
می‌ترسم ولی امیدوارم! فقط همین...
و چه تولد گسترده‌ای بود تولد امسال! تا همین دیشب تولد گرفتنش ادامه داشت و پیامک‌های شادباش تا همین امروز! هیچ چیز مثل هدیه‌های غیر منتظره خوشحالم نمی‌کند! کیک تولد همراه هدیه‌های دوست‌داشتنی دوستان مرکز، کتاب ناصرارمنی وسط جشن کیش مهر و آن انگشتر هم !
شاید همه‌اش نشانه‌هایی است از هدیه‌های خدا.

بعدنوشت:
اینم تولدانه‌ای مختصر چون همه‌اش جا نمی‌شد!
دیگه نوشتنم نمیاد. تمام

+ نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388 توسط تسنیم |




قول داده بودم برای روز تولدم، حتما یک مطلب بنویسم. ولی تا حالا روز تولد به این پرکاری و فراز و نشیبی نداشته‌ام! از گیومه معذرت خواهی می‌کنم که برای ششم مهر نتوانستم خودم را برسانم ولی قول میدهم به محض فراغت بال حتما از امروز و تولد و اینها حرف بزنم.

فعلا علی الحساب تبریکش را بگویید؛ پذیراییم!



+ نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388 توسط تسنیم |



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.